افسانه جومانگ - Jumong

مختصری از سریال جومانگ:
ژنرال هه مو سو که از شجاع ترین جنگجویان کره بود سال ها قبل از میلاد مسیح, برای نجات مردم کشور خود از دست ظلم های امپراطوری کشور چین ( هان) بر این بر می آید بنابر این به کمک گئوم وا، ولیعهد آن زمان بویو، سپاهی تشکیل دهند تا به جنگ بروند, زمانی که آنها به سوی هان می روند پدر گئوم وا که با این امر مخالف بوده با اخبار دروغیین این دو را از هم جدا می کند و ترتیبی میدهد که دشمن از حمله هه مو سو با خبر شود, زمانی که دشمن در راه به آنها حمله کند ژنرال هه موسو در مبارزه با سربازان چینی مجروه می شود و از میدان جنگ فرار می‌کند. بانو یوهوا، دختر رئیس قبیله ی "هه ‌بک" او را نیمه جان در آب پیدا می کند و تصمیم به مراقبت از او می‌گیرد, در حالی که چینی‌ها هنوز به دنبال ژنرال هه موسو هستند این دو کم کم به هم علاقه‌مند می‌شوند تا زمانی که چینی ها از قضیه پنهان شدن هه موسو بوسیله بانو یو هوا باخبر می‌شوند و تمام قبیله "هه ‌بک" را قتل عام می کنند ولی این دو از محلکه فرار می کنند و در راه بایک کاروان از قبیله "گیه‌رو" آشنا می‌شوند. رهبر کاروان، یون تابال (فرمانده قبیله ی گیه‌رو)، به آنها پیشنهاد کار در کاروان را می دهد.
رهبر کاروان در گفتگوی بین خود و آنها، به بانو یو هوا مشکوک می‌شود که شاید همراه او همان ژنرال هه موسو باشد و...
فردای همان روز کاروان به دلیل درد زایمان زن رهبر کاروان که باردار است توقف میکند و در همین حال راهزانان به آنها حمله می‌کنند ولی هه موسو به آنها کمک می کند و کاروانیان را از شر راهزن ها نجات میدهد, بعد از نجات کاروان همسر یون تابال صاحب دختری به نام سو سانو می شود و....

 

+ نوشته شده در ۱۳۸۸/٢/٢٢ساعت ۱:۳٠ ‎ب.ظ توسط کورش آریامهر نظرات ()